زیست در آمریکا یا یک کشور اروپایی برای چه کسانی خوب است؟


اول دانشمندان و علاقمندان به علم که کشفیات و تحقیقات علمی مباهی و مبتهجشان می کند. من نام آنها را صاحبان دید لوله تفنگی گذاشته ام که دنیا را از لابلای متون مقالات عمیق علمی به ویژه در حیطه علوم پایه می بینند.
دوم کسانی که به دنبال زندگی شخصی مرفه و بی دغدغه ای هستند برای این که از زندگی بهتری نسبت به کشور مادر برخوردار شوند اقدام به مهاجرت می کنند. با توجه به این که بسیاری از کسانی که اقدام به مهاجرت می کنند از لحاظ سطح سواد و هوش و پایگاه اجتماعی اقتصادی در وضعیت مناسبی به سر می برند و با توجه به این که عموما در کشور مادر بی توجهی عمده ای به این قشر از افراد می شود در کشور دیگر شأن اجتماعی و شغلی اشان رعایت شده و از لحاظ اقتصادی نیز در وضعیت نسبتا خوبی قرار می گیرند.
سوم گروهی که با فرهنگ عمومی جامعه ی ایران یا فرهنگ حکومتی آن خود را ناسازگار می یابند و ترجیح می دهند در جامعه ای زندگی کنند که حس می کنند تطابق بیشتری با روحیات و افکار و باورهای آنها داشته باشد، از آزادی اجتماعی برخوردار باشند و بتوانند آن گونه که دوست دارند در جامعه بپوشند و حشر و نشر داشته باشند.
چهارم گروهی که از لحاظ سیاسی تفاوت عمده ای با حکومت دارند و فشار سیاسی را نمی پذیرند و یا امنیتشان دچار مساله شده است و این مساله به ویژه پس از انتخابات 22 خرداد عده ی بیشتری را در برگرفته است.

در واقعیت مجموعه ای از هر کدام از حالات فوق در یک فرد ممکن است وجود داشته باشد و هیچ کدام از این چهار حالت به طور خالص وجود نخواهد داشت.
البته از بین همه ی اینها کسانی هم هستند که علی رغم ناملایمتی های بسیار، برای تاثیر بر جامعه ی ایران در وطن مانده اند. اینها همانها هستند که امید به تغییر و بهبودی را هنوز حفظ کرده اند. در واقع تعادلی بین تحمل فرد و امیدش برای تغییر و تاثیر و فشاری که وارد می شود وجود دارد که بسته به این که کدام طرف این معادله سه متغیره وزن بالاتری داشته باشد فرد را ناگزیر به انتخاب بین ماندن یا رفتن می کند. هر چند عمده ی آنها که بار سفر بر می بندند و جلای وطن می کنند تا به اندازه ی زیادی از تحول مثبت و تغییرات در جامعه ی مادر ناامید شده اند.
Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Reddit
Feed

وای به حال جامعه ای که در آن ساندویچ فروش بیش از شاعر پول داشته باشد



با دوستی صحبت می کردم مثالی زدم که می خواهم آن را با شما باز گویم. در هر جامعه ای مجموعه ای از سرمایه های مادی وجود دارد اعم از نقدی یا غیر نقدی یا به قولی دیگر منقول و غیرمنقول. حدس بیشتر ما هم این است که این بهره مندیها در کشور ما عمدتا در دست کسانی غیر از فرهیختگان جامعه است. منظورم از فرهیختگان، نویسندگان، شاعران، هنرمندان، اساتید و به طور کلی اهالی علم و فرهنگ است. حتی مساله سر میزان بهره مندی هم نیست بسیاری از اینان حتی برای تامین معاش ماهانه خود نیز با مشکل مواجهند. آیا شما هم مثل من بر این باورید که اگر سرمایه های نقدی و غیرنقدی جامعه در دست اینان بود جامعه ی ما اوضاعی به مراتب بهتر داشت؟
چه کنیم که نقاط تجمع سرمایه های مادی نقدی و غیرنقدی به این سمت متمایل شوند؟ شما چه راه حلهایی دارید؟ آیا اساسا هیچ وقت به این موضوع فکر کرده اید؟
من که به هیچ وجه سودای این را ندارم که در یک انقلاب اقتصادی و نگرشی انقلابی با توسل به زور اموال آن پولدارها را بگیریم و به این اقشار بدهیم. بعید می دانم که نه شما و نه خود این فرهیختگان هم به چنین کاری راضی باشید. پس راه حل چیست؟ چه کنیم که بازتوزیعی در ثروت صورت بگیرد که این بار در گردش مالی جامعه غبار ثروت بر جامه ی این قشر بیش از پیش بنشیند؟
برای جذب ثروت باید نخست محصولی داشت یا محصولی را دست به دست کرد یا خدمتی ارایه کرد یا خدمتی را برای دیگری واسطه گری کرد. محصول باید در درجه اول خریدار (مشتری) داشته باشد. این محصول می تواند یک ایده باشد یا فکر یا محصولی و یا خدمتی نهایی شده. و مورد نیاز یا خواسته ی مشتری باشد.
به خوبی اطلاع رسانی شده باشد و نیز مشتری راهی به جز خرید و پرداخت پول برای تامین خواسته خود نداشته باشد.
حال در این چرخه کدام شرط وجود ندارد که باعث می شود بخشی از گرد ثروت بر پیراهن فرهیختگان ننشیند؟ محصولی قابل ارایه ندارند یا دارند و جامعه اطلاعی از آن ندارد یا جامعه نیازی به آن محصول ندارد یا عده ای که خود فرهیخته نیستند به ثمن بخس می خرند و گزاف می فروشند؟ یا جامعه محصول را نیاز دارد، تهیه هم می کند اما بابت آن پولی حاضر نیست به تولیدکننده اش بپردازد یا حاضر است اما راههای پرداخت مسدود است؛ مثلا تولید کننده جلای وطن کرده است، تحت کنترل است، حسابش مسدود است، یا این که اصلا جامعه دوست ندارد به این گونه محصولات پول بپردازد یا تولیدکننده حاضر نیست بابت آن پول بگیرد؛ مثلا تصور این که بدون پول ساندویچ بخوریم محال است، اما تصور این که کاریکاتوری را ببینیم اما بابت آن پولی ندهیم محال نیست، خواندن و داشتن مقاله ای که ساعتها وقت صرف تولید آن شده است بدون پول امری عادی است اما خورش قیمه سه هزار تومانی رو بدون پرداخت پول محال است بتوان خورد و ...
آیا می توان امید داشت جمعی تشکیل شود که برای خواندن تحلیل، دیدن کاریکاتور، شنیدن یک قطعه موسیقی، خواندن یک شعر هزینه های آن را به نحوی بپردازند که واقعا بخش اعظم آن به دست تهیه کننده ی اثر برود؟
Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Reddit
Feed

چگونه جامعه ی قوی داشته باشیم؟

دفاع من از فعالیتهای اجتماعی در عمق جامعه به منظور قوی تر کردن بدنه جامعه است.
ایده ی اصلی بحث من ناظر به این مطلب است که در جوامع غربی این دولت نیست که به جامعه می رسد؛ جامعه خود به داد همدیگر می رسد و در نتیجه شاهد یک جامعه قوی هستیم اما در کشور ما همه منتظریم که لقمه نانی با زحمت یا بی زحمت از دست دولت بگیریم. منتظریم دولت بیاید به بی پناهان؛ آسیب دیدگان؛ محرومان؛ کودکان کار؛ زنان بی سرپرست؛ دختران فراری؛ مردان و زنان معتاد؛ در راه ماندگان؛ سیل زدگان؛ زلزله زدگان و ..... کمک کند یا سازماندهی کند. اما در قدیم این طور نبود هیئتهای مذهبی؛ خانم جلسه ای ها؛ صغرا خانم و کبرا خانم دور هم جمع می شدند و برای دختران دم بخت، پسران جویای کار و غیره کاری می کردند (حرکت مرحوم غلامرضا تختی در کمک به زلزله زدگان بویین زهرا را بزرگترها کاملا به خاطر دارند). گل ریزون ها رو که یادمون نرفته. الان همه رو از کارکرد اصلی خودشون انداخته ایم جایگزین خوبی هم نکرده ایم. می گویم بجنبیم وقت تنگ است.
البته در تکمیل عرایضم بگویم که این بحث نحوه ی زیست فراختر و فراتر از تشکیل گروههای مددیاری اجتماعی است. در واقع پی افکندن نظمی دیگر در روابط اقتصادی، اجتماعی است که اقتضائات خودش را دارد و پیامدهای خودش را. مثلا جامعه اینترنتی با جامعه ماقبل اینترنت یا جامعه ای با موبایل فراگیر متفاوت با جامعه بدون آن است. به زودی تغییرات دیگری از راه می رسند و امکاناتی بیشتر. من فکر می کنم که باید از ظرفیتهای آن لاین برای ایجاد جامعه ای با افراد به هم پیوسته، هم هدف و همراه، برای تغییرات در نحوه ی زیست استفاده کنیم. مثلا جامعه ی رعایت کنندگان حقوق نشر (کپی رایت) رو ایجاد کنیم با این شرط که تولید کنندگان نیز، قیمتهای خود را با قدرت خرید مصرف کنندگان تطابق دهند. موسیقی یا کتاب یا فیلم یا مقاله یا .... به قیمتی باشد که فردی با متوسط با درآمد چهار صد هزار تومان در ماه هم بتواند در حد معقولی کتاب بخواند، موسیقی گوش کند و فیلم ببیند، از مقاله علمی یا روزنامه ای بهره بگیرد یا طنز و کاریکاتور ببیند و یا از نرم افزاری استفاده کند. آن چه که من نحوه ی زیست می گویم عمدتا بر نحوه ی زیستی اقتصادی (با نادیده انگاشتن دولت و منتظر اقدامات دولتی نبودن) متکی است که تبعات فرهنگی اجتماعی و در دراز مدت سیاسی خواهد داشت.

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Reddit
Feed

برای تغییرات پایدار، نحوه ی زیست مردممان را عوض کنیم

نوشتم: دست در دست هم دهیم به مهر ... میهن خویش کنیم آباد. دوستم نوشت:
میهن خویش کنیم آباد...؛اما چگونه؟

بنده:
نحوه ی زیست مردممان را عوض کنیم. همه ی همت برخی شده است تغییر قدرت و نظام سیاسی. الان بیش از هر زمان نقش موثر کارگزاران و تکنوکراتها را در تغییر ذایقه و نحوه ی زیست مردم می فهمم

دوست:
آیا تغییر قدرت سیاسی و یا اصلاح قدرت سیاسی؛ مقدمه ای بر تغییر سایر امور نیست؟ یا بالعکسش درسته؟

بنده:
واقعیت اینه که همه چیز به همه چیز مربوط است و دقیقا رابطه علت و معلولی نمی شه براشون تصور کرد حالا چه علت رو اصلاح قدرت سیاسی بگیریم یا تغییر سایر امور رو علت تغییر قدرت سیاسی تلقی کنیم. در واقع یه دیالکتیک (رفت و برگشت) بین اینها برقرار است. اما در حالتی که تغییر قدرت سیاسی سخت است، می توان برای اصلاح امور از تغییر نحوه ی زیست شروع کرد که مطمئنن نسبت به تغییر قدرت سیاسی پایاتر و اثراتش ماندگارتر است.

دوست:
چگونه در نحوه زیستمان تغییر ایجاد کنیم؟ آیا باید باورهای فکریمان را ابتدا تغییر دهیم و یا خیر؟

بنده:
باورهایمان تغییر یافته است البته باورها سطوح مختلف دارند از نظری محض تا آنها که به عمل نزدیکترند. اما می دانی مساله را در کجا می بینم. با اینکه باورمان تغییر یافته تولیدات متناسب با آن نداریم. در کل چشمه خلاقیتمان خشکیده است و خلاقیت را امری متعالی فرض می کنیم که در اختیار عده ای خاص است. در واقع مولد نیستیم تولیدمان کم است محصول نداریم. به باور من باید تا می توانیم در هر زمینه تولید کنیم. تولید قابل نشر، قابل عرضه و هر چه ماندگارتر بهتر

دوست:
بنظر شما خلاقیت افراد به چه عواملی ارتباط داره؟ چگونه میتوان خلاقیت را فعال نمود؟

بنده:
من به همه عوامل موجد خلاقیت احاطه ندارم. می دانم که ساختارهای اجتماعی، ساختارهای فکری، آموزش دوران کودکی و بسیاری بسیاری چیزهای دیگر موثر است. ولی واقعا فکر می کنم که باید از خودمان شروع کنیم منظور من از خلاقیت آن نگاه متعالی نبود. منظورم تولید بود. ایجاد کردن به قول معروف یک کاری کردن. بیکار ننشستن. محصول نوشتاری، موسیقایی، کلیپ، مقاله یا هر چیز دیگر تولید کردن و نشر دادن. جریانهایی که در سالهای اخیر با تکیه بر تقویت اراده و اعتماد به نفس و امثالهم شروع شده است کاری درخور ستایش بوده است. مسوولیت و وظیفه در قبال هستی و دیگران را خاطر نشان کرده است و مسولیت وضعیت را بر گردن گرفتن را ترویج کرده است.
اما از میان این تولیدات آن ها را که به گمان من در شیوه ی زیست ما تاثیر بیشتری دارند را من بهتر می دانم. مثلا همین موبایلها که آمد اینترنت که آمد چقدر در نحوه ی زیست تاثیر گذاشت دیگر نمی توان به عقب برگرداند.

دوست:
چه کنیم که توليدات احتمالی ما را به عقب هدايت نکنه و باعث پيشرفت در نحوه زیستنمون بشه؟

بنده:
مثلا کدوم تولید احتمالی ما رو به عقب هدایت کرده است؟
اما فارغ از جواب این سوال؛ هر نحوه ی زیستی را که ما تصور آن را داشته باشیم اقتضائات خاص خودش را خواهد داشت و ما با استفاده از شرایط موجود و امکانات موجود باید مسایلِ سر راه رسیدن به آن نحوه ی زیست را حل کنیم و برای مراحل مختلف رسیدن به آن تولیدات مطابق با آن را داشته باشیم. مثالی می زنم. مثلا یکی از مسایل این است که افراد کتاب نمی خوانند یکی از دلایل آن این است که مثلا کتاب برای عده ای گران است خب دنبال راهی بگردیم که کتاب ارزان تولید کنیم.
یا مثلا نویسنده از کتاب بهره ای نمی برد و همیشه نویسنده و مترجم و شاعر گرسنه اند اما بالعکس دلال و خرده فروش و عمده فروش مرفه. راههایی رو پیدا کنیم که این بازی برعکس بشود پولمان را به نویسنده و مترجم و طنزپرداز و مقاله نویس بپردازیم که آنها هم پولدار شوند و بتوانند تولید بیشتری داشته باشند و گردنشان جلوی اصحاب قدرت خم نشود و تعداد افراد بیشتری به این عرصه وارد شوند. مجموعه ای از ده یا صد هزار نفر تشکیل دهیم که هر ماه حاضر باشند ده کتاب بخرند به قیمت هر کتاب پانصد تومان و این پانصد تومان را مستقیما به نویسنده و شاعر و مترجم بپردازیم یه دو دو تا چهار تا بکن ببین چه تاثیری خواهد داشت.

دوست:
فکر نمی کنید این مکانیسم پیشنهادی نوعی پاک کردن مسئله است؟ بجای بهبود مکانیسم های موجود؟ مثالتان کمی بنظر بنده بر هم زننده مکانیسم ناقص نشر هست. چون مثال زدید نظر خودم رو عرض می کنم؛ بنظر بنده اگر ملت کتاب کم می خوانند یکی از دلایل عمده آن عدم تولید متناسب با نیاز روز افراد جامعه هدف هست؛ در سایر امور نیز بنظرم ابتدا باید نیاز سنجی شده و بعد اقدام به ارائه راه حل ها نمود؛ بنظر شما چطور؟

بنده:
در قسمت عدم تولیدش هم با شما موافقم و هم یک نکته توضیحی دارم. همه حرف من هم تولید است. اما می دانی چرا تولید انجام نمی شود چون برگشت ندارد. آدمیزاد به دنبال چیزی می رود که برگشت سرمایه برایش داشته باشد من اگر مخیر باشم بین ساندویچ فروشی با درآمد ماهی سه چهار میلیون تومان یا نوشتن کتاب با درآمد ماهی دویست و پنجاه هزار تومان کدام رو انتخاب می کنم؟
پس پول می ره توی ساندویچ فروشی و برگشت هم داره.
نکته دوم اینکه اتفاقا صحبت من به هم زدن مکانیسم های موجود است. چون کارایی ندارد البته با بهبودش مخالف نیستم. اما وقتی راههای دیگری هم وجود دارد که هدف اصلی رو تامین کند (هدف اصلی از انتشار و انتشارات ایجاد کتابفروشی و بنگاه نشر نیست آنها هدفهای عرضی و ثانوی هستند، هدف اصلی ارتباط نویسنده و خواننده است) چه لزومی داره که ما از راههای مرسوم استفاده کنیم. این تنها یک مثال است در عرصه موسیقی و طنز و ادبیات نوشتاری از شعر گرفته تا مقاله های روزنامه نگاری تا مقاله های علمی. باید نویسنده را به پول برسانیم یا بهتر بگویم باید پول را به نویسنده برسانیم. با همین گشت در اینترنت هم می توانیم ببینیم که نویسنده ی خوب کم نیست. من و شما چقدر خبر داریم از کتابهایی که در اداره های مختلف خاک می خورند و متولد نشده سقط می شوند و جامعه ای که نویسنده اش را هیچ وقت نمی شناسد.

دوست:
ببینید دکتر عزیز پس برگشتیم سر حرف اول یعنی اصلاح امور سیاسی؛ در ضمن اگر تولید بر مبنای نیاز مشتری صورت پذیرد؛ آنوقت است که رونق هم می یابد؛ البته به شرط عدم ممیزی های سختگیرانه؛ در کلیه امور این عرضی که کردم مصداق داره؛

بنده:
خب حرف من هم همین است که با استفاده از امکانات دنیای اطلاعات برویم به سمتی که راهمان فقط محدود به راههای اصلاح امور سیاسی نباشد من به جای اینکه تسلیم شوم به دنبال راههای حل مساله می گردم. ممکن است برای کسی این جا نقطه آخر بازی باشد برای من یه مساله است که نیاز به یک راه حل داره و تازه این نقطه شروع است و یه دنیا ایده در آن نهفته است که شاید حتی برای جهان نیز بدیع باشد.

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Reddit
Feed

قیمت آدمیزاد اینجا چقدر است؟


روزی سر کلاس بررسی مسایل اجتماعی در دوره کارشناسی ارشد چند تن از خانمها بحث حقوق زنان را مطرح می کردند که در کشور رعایت نمی شود و به قول معروف از همه طرف هجمه می آوردند و به صورت غیرمستقیم مردها را نشانه می رفتند. پس از مدتی که بحثها اوج گرفته بود استاد کلاس مربوطه گفت مگر در این جامعه حقوق مردها رعایت می شود؟ و مگر حقوق آدم رعایت می شود و بحث را به نقطه ای دیگر برد و یک سوال کلیدی را مطرح کرد. قیمت آدمیزاد چقدر است؟ و صحبت از مرگ و میر انسانها در تصادفات جاده ای کرد که رقم آن در حدود تلفات انسانی است که در جنگ با عراق سالانه از دست داده ایم. چرا که حدود بیست و شش هزار مورد مرگ سالانه که گزارش می شود تعدادی است که در صحنه ی تصادف از دست رفته اند و تعداد کسانی که در راه یا در بیمارستان فوت می شوند در این آمار نمی آید. و نیز در برگیرنده کسانی که بر اثر ضایعه مدتی بعد فوت شده اند هم نیست. و نتیجه گیری او هم این بود که وقتی قیمت جان آدمیزاد ارزان است و خود آدمیزاد رعایت نمی شود بالتبع تکلیف حقوقش هم مشخص است.
همه ی اینها را در ذهن دارم وقتی می بینم ماشینی که بیشتر شبیه بولدوزر و لودر است تا وسیله نقلیه شخصی چندین متر آن طرفتر می ایستد و با دست اشاره می کند که رد شوم و بیشتر اوقات لبخندی نیز بر لب دارد یا مشغول صحبت با تلفن همراهش است. و به این می اندیشم آن چه رفتار او را شکل می بخشد کدام است. یقینا احترام به آدمی و همنوع و رعایت قانون هم هست. اما هیچ وقت فرصت نکرده ام اینجا دیه آدمیزاد را بپرسم که اگر قتل غیرعمد در اثر تصادف اتفاق بیفتد شرکت بیمه چقدر به نافع بیمه خواهد پرداخت فقط یادم هست که برای کشته شدگان ایرباس ایران مبالغ هنگفتی را پرداختند که البته محل مناقشه هم شده بود چون دولت ایران آن را به تمام و کمال به خانواده ی قربانیان پرداخت نمی کرد. مطمئنن اینجا فرزندان بابا آدم گران هستند مثل همه چیزشان. اگر به طور متوسط بین هشت تا ده برابر قیمت ایران باشد باید چیزی حدود چهارصد پانصد میلیون تومان باشد. تصور کنید قیمت آدمیزاد در ایران این قدر باشد کدام بنی بشری جرئت خطا می کند آیا هیچ دولتی هم حاضر است به این قیمت آدم بکشد چه سهوی چه عمدی. بقیه مردم که جای خود دارند. چه کسی نمی گذارد آدمیزاد گران شود؟
Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Reddit
Feed

آیا کسی چنین طرحی سراغ دارد؟


چگونه می توان بازی بین من و جامعه را به یک بازی برنده - برنده تبدیل کرد؟ گاهی، افراد از نقطه تعادل و اعتدال حرف می زنند من که همیشه گرفتار افراطم و هر چیزی را تا به انتهای مطلق آن می خواهم و نوعی کمال طلبی در ناخودآگاهم ریشه دارد و از ایستادن خسته می شوم، با نقاط اعتدال میانه ی خوشی ندارم مخصوصا اگر به معنای نه این، نه آن، همین وسط باشد. اینان در ذهن خود موضوع را دوپاره می کنند و می گذارند روی دو کفه ترازو و با کم و زیاد کردن هر دو طرف تعادل برقرار می کنند من به دنبال باسکول یک کفه ای هستم نه ترازوی شاهین دار دو کفه ای. من به دنبال طرحی هستم که من و اجتماعم در امتداد هم باشیم، من و اجتماع در آغوش هم روی یک کفه ایستاده باشیم نه دو تکه مجزا از هم که بینمان تعادل باشد و شاهین معیار تعادل ما هر دو باشد با آن نوک تیز و قیافه عبوس و خطرناکش. دوست دارم در بازی ای شرکت کنم که برنده شدن من برنده شدن اجتماعی که در آن هستم باشد و برنده شدن اجتماعم از راه برنده شدن من گذشته باشد. آیا کسی طرحی سراغ دارد؟ طرحی که من یا اجتماع، هیچ کداممان را نخواهد قربانی کند. نه از این طرحهای معمولی که هر گونه شغلی را خدمت به اجتماع می داند. از سلمانی و بقالی و قصابی تا استادی و ریاست و مدیریت همه را در برمی گیرد. من دوست دارم در خدمت جامعه ام باشم اما خودم قربانی نشوم و دوست دارم فقط به فکر خودم و به دنبال چریدنی بی دغدغه هم نباشم. نه دوست دارم برای کمک به جامعه ام به عمق روستاهای بی آب و برق بروم و برای چندین نفر دنبال ساخت جاده و چشمه و آبراه باشم و نه دوست دارم متخصصی باشم بی دغدغه جامعه ای که در آن زیست می کنم و حداکثر شعاع کمک رسانی ام گرفتن دست چند نفری باشد که درمانگرشان هستم. دوست دارم تاثیری کلان بگذارم بدون آنکه شقه شوم و نیز راهی باشد که از سیاست نگذرد. اگر کسی چنین طرحی را می شناسد با من بگوید. سپاسش می گویم.
Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Reddit
Feed

همین جا بایست بروم شمشیرم را بیاورم گردنت را بزنم


از نادرشاه افشار نقل است که گفته است: نوجوانی بودم که در خیابان می رفتم یک سپاهی افغان با مردی ایرانی مشاجره اش در گرفته بود به مرد گفت همین جا بایست بروم از خانه شمشیرم را بیاورم تا گردنت را بزنم و رفت و از خانه شمشیر آورد و گردن او را زد و کسی را نفسی برنیامد.

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Reddit
Feed